Burzum
Part ll

برای من خیلی جالب است که می بینم بسیاری از مردم احساس می کنند باید داستانهایی درباره ی قتل اورانیموس درست کنند. واقعاْ ناراحت کننده است که مردم فقط به این دلیل که حقیقت برایشان ناخوشایند است، از خودشان داستانهایی درمورد این حادثه می سازند.
در سال ۱۹۹۱ بسیاری از گروههای متال در نروژ معتقد بودند که اورانیموس در نروژ یک رهبر بزرگ برای متال است. ولی در اواسط و اواخر سال ۱۹۹۲ بسیاری از ما فهمیدیم که چنین چیزی نیست. وقتی کمپانی پخش اورانیموس، اولین آلبوم بورزوم را منتشر کرد، در مارچ ۹۲ او می بایست برای پرداخت هزینه های این کار، وام می گرفت. چون خودش توانایی پرداخت هزینه ها را نداشت. او این پول را از من قرض گرفت و بعد مشخص شد که توانایی بازپرداخت آن را ندارد. احتمالاْ این مسئله باعث شد که مردم فکر کنند من برای پول او را کشتم! ولی واضح است که من با کشتن او هرگز پول خودم را بدست نمی آوردم! من همیشه می توانم هرچقدر که بخواهم پول داشته باشم و به هیچ وجه نسبت به مسائل مالی حساسیت ندارم. پس این شایعه بسیار احمقانه است که من بخاطر پول او را بکشم. و جالبتر اینکه مبلغ این پول بسیار ناچیز بود.
با این اتفاق من فهمیدم که او آدم نالایق و کودنی است و به این خاطر تصمیم گرفتم کمپانی پخش خودم را تأسیس کنم که Burznazg نام داشت.( این کلمه در رمان «ارباب حلقه ها» به معنی «حلقه تاریک» است). البته بعداْ، یعنی در اواخر سال۹۲ نام آن را به Cymophane تغییر دادم. با این کار من دیگر به او احتیاجی نداشتم. به مرور زمان کمپانی او رو به ورشکستگی رفت. با اینحال ما (من و دیگر گروهها) سعی کردیم تا به طریقی کمپانی او را از ورشکستگی نجات دهیم. برای انجام این کار تصمیم گرفتیم که من یک مصاحبه با نام مستعار در یک روزنامه انجام دهم تا توجه جامعه موسیقی متال نروژ را به بلک متال و بخصوص کمپانی او جلب کنم. هرچند کمپانی او دیگر آلبومی از بورزوم برای فروش نداشت ولی هنوز آلبومهایی از گروههای دیگر را می فروخت. وقتی من مصاحبه را در ژانویه سال ۹۳ انجام دادم، در صحبتهایم بسیار اغراق کردم (به منظور جلب توجه مشتریان به کمپانی او). در واقع من آن روزنامه نگار را دست انداخته بودم و او نیز همه حرفهای من را جدی گرفته بود. متأسفانه آن روزنامه نگار بعداْ این موضوع را فهمید و فردای آن روز سراغ پلیس رفت و من را بازداشت. در روز بعد آن روزنامه تمامی صحبتهای من را بطور کامل چاپ کرد، در حالیکه من در زندان بودم (به خاطر اظهارات دروغینم) و به این دلیل نمی توانستم به مردم بگویم که من در مصاحبه یک مشت چرند گفتم تا توجه مردم را به بلک متال جلب، و بدینوسیله برای کمپانی اورانیموس مشتری جذب کنم. (بنابراین مردم هنوز نمی دانستند که اظهارات ورگ اغراق آمیز است و در نتیجه همه حرفهای او را باور کرده بودند و طبیعتاْ بدینوسیله مشتریان زیادی برای کمپانی ایجاد شد - مترجم)
موضوع جالب این است که وقتی من بازداشت بودم، اورانیموس بجای اینکه از موقعیتی که من برایش بوجود آوردم استفاده کند، کمپانی را تعطیل کرد! فقط به این دلیل که پدر و مادرش فکر می کردند موقعیت بوجود آمده چندان خوشایند نیست!!! قهرمان بلک متال نروژ کاری را انجام داد که پدر و مادرش به او گفتند! با این کار او تمام تلاشهای من را بمنظور جلب مشتری برای او از بین برد. من ۶ هفته برای این موضوع در بازداشت بودم ولی او همه چیز را به باد داد. مشتریان دسته دسته می آمدند ولی با درهای بسته شرکت مواجه می شدند. او واقعاْ احمق بود!
این مسئله باعث شد تا من سعی کنم دیگر با او ارتباطی نداشته باشم و برای کمپانی خودم، با یک کمپانی پخش دیگر (غیر از کمپانی او) در « اسلو » (شهری که اورانیموس مقیم آنجا بود) قرارداد بستم و کارها خودم انجام دادم. و از زمانی که این تصمیم را گرفتم، دیگر او برای من وجود خارجی نداشت. روزی او با من تماس گرفت و از من خواست تا او و دیگر اعضای «میهم» را که برای اتمام ضبط آلبوم در استودیویی در «برگن» (شهری که ورگ مقیم آنجا بود) مستقر بودند در خانه خودم پذیرا شوم، من نپذیرفتم. هیچ شخص دیگری هم در برگن به آنها جای اقامت نداد و آنها مجبور شدند در یک متل اتاق اجاره کنند.البته هیچکس با «هل همر» مشکلی نداشت و دلیل من و دیگران از انجام این کار این بود که دیگر نمی خواستیم با اورانیموس کار کنیم. من همیشه با «هل همر» رابطه خوبی داشتم و او هیچوقت تحت تأثیر اورانیموس نبود.
در عرض چند ماه، این بیزاری از اورانیموس به تمام جامعه متال سرایت کرد. مردم روز به روز بیشتر می فهمیدند که او چه آدم سبک مغزی است و او من را مقصر همه این مسائل می دانست و شروع کرد به نفرت ورزیدن به من. او معتقد بود تقصیر من است که مردم دیگر به او احترام نمی گذارند. البته من هیچگاه عقایدم را در مورد او از مردم پنهان نمی کردم، ولی او خودش بود که این بلا را بر سر خودش آورد. او خودش تبدیل به یک آدم احمق کرده بود. مضافاْ اینکه وقتی رسانه ها در مورد من چرندیات زیادی می گفتند و تمرکز اخبار آنها بر روی من بود، او احساس می کرد کم اهمیت شده است. او دیگر «شخصیت اصلی» عرصه متال نبود و در همه این اتفاقات من را مقصر می دانست. این مسئله احتمالاْ دلیل این ادعای مردم است که کشته شدن او بدست من نتیجه جنگ قدرت بین دو رهبر در عرصه متال بوده است. ولی حقیقت این است که این مسئله فقط برای او مهم بود. من حتی سعی می کردم با بسیاری از هوادارن متال ارتباط برقرار نکنم. وقتی از خانه بیرون می رفتم ترجیح می دادم به پارتی های خانگی بروم و معمولاْ به یک کلوپ تکنوی زیر زمینی به نام «فونیکس» می رفتم. در حالیکه بسیاری از متالرها به کلوپهای «راک اند رول» می رفتند. در واقع من به کلوپ تکنو می رفتم تا از تمام متالرهای جدید دور باشم، چون دوست نداشتم زیاد از طرف آنها مورد توجه قرار بگیرم و ترجیه می دادم با دختر های زیبای کلوپ صحبت کنم تا با آنها.
چندی بعد «میهم» یک گیتاریست جدید به نام «اسنور» گرفت و وقتی او به برگن آمد، تا قبل از اینکه خانه ای در برگن بخرد من او را بعنوان مهمان مدتی به خانه خودم راه دادم. این مسئله نقطه آغازی بود تا اورانیموس علیه زندگی من شروع به کشیدن نقشه هایی بکند. او می خواست مرا بکشد. از نظر او وجود من یک مشکل بود و فکر می کرد با کشتن من مشکلاتش حل خواهد شد. ولی او برای انجام این کار و عملی کردن نقشه اش یک مشکل اساسی داشت و آن این بود که افراد کمی در اطراف خود داشت تا بوسیله آنها من را بکشد، و مضافاْ اینکه این افراد نیز نقشه های او را به من اطلاع می دادند. او بخاطر اعتمادی که به آنها داشت نقشه هایش را به آنها می گفت ولی مسلماْ این افراد به من نزدیکتر بودند تا او. روزی او با «اسنور» که در آپارتمان من زندگی می کرد تماس گرفت. در آن لحظه اسنور به من اجازه داد تا آنچه را که اورانیموس در آنسوی تلفن می گوید بشنوم. او به اسنور گفت : « ورگ باید کاملاْ ناپدید شود.» و این چیزی بود که من مشابه آن را از افراد دیگری هم (از قول اورانیموس) شنیده بودم. البته خیلی ها به من می گفتند که من بی خود احساساتی شدم، چون اورانیموس جرأت این را ندارد که بخواهد سعی در کشتن من داشته باشد. البته من با آنها موافق بودم ولی وقتی دیدم که او نقشه اش را فقط به افراد خیلی نزدیک و قابل اعتمادش گفته، فهمیدم که واقعاْ قصد چنین کاری را دارد. بعلاوه اینکه او در آگوست ۱۹۹۳ در شرف محکوم شدن به زندان برای مدت ۴ ماه شده بود. به اتهام زخمی کردن دو نفر با یک بطری شکسته. به این دلیل که آنها در ایستگاه اتوبوس به دوست دخترش نگاه کرده بودند.
در همان روز او به اسنور گفت که قصد کشتن مرا دارد. من نامه ای از طرف او دریافت کردم که درآن نامه خودش را ظاهراْ خیلی مثبت و دارای لحنی دوستانه نشان داده بود و ظاهراْ می خواست با من درباره یک قرارداد که من هنوز آن را امضاء نکرده بودم دیدار کند. این قرارداد تنها بهانه ای بود که او می توانست بخاطر آن با من دیدار کند. بر اساس آنچه که دوستانش به من گفته بودند، نقشه او بدین صورت بود که ابتدا من را دیدار کند، به من با یک تفنگ ضربه ای وارد کند، من را ببندد و در صندوق عقب ماشین بیاندازد و به خارج از شهر ببرد. بعد من را به یک درخت ببند و من را تا حد مرگ شکنجه دهد، درحالیکه از همه چیز فیلم می گیرد.
من با مطلع شدن از این نقشه طبیعتاْ عصبانی شدم. همان روز تصمیم گرفتم به «اسلو» بروم، قرارداد امضاء شده را به او بدهم و به او بگویم دیگر با من تماس نگیرد، تا با انجام این کار دیگر بهانه ای برای تماس با من نداشته باشد. اتفاقاْ «اسنور» هم در آن روز با او کاری داشت و ما تصمیم گرفتیم همان شب با هم به سوی اسلو حرکت کنیم. ما حدود ساعت ۹ شب برگن را ترک کردیم و در حدود ۳ یا ۴ صبح به آنجا رسیدیم. جلوی خانه او رفتیم و من زنگ زدم. او خوابیده بود. با صدای زنگ بیدار شد و از پشت آیفون پرسید «چه کسی پشت در است؟». من گفتم «ورگ هستم». او گفت «من خواب بودم. لطفاْ بعداْ بیا» و من گفتم «قرارداد را آوردم. در را باز کن». بالآخره در را باز کرد و من از پله ها بالا رفتم. اسنور هم در پائین آپارتمان در حال کشیدن سیگار بود.
او در جلوی در واحدش منتظر من بود و بسیار عصبی به نظر می رسید. البته کاملاْ طبیعی بود؛ فردی که او نقشه قتلش را کشیده بود، اکنون در نیمه شب جلوی در خانه اش ایستاده است! من به او گفتم: «چه نقشه ای برای من کشیدی؟» وقتی یک قدم جلو رفتم، او شدیداْ ترسید و ناگهان به من حمله کرد و ضربه ای محکم به سینه ام زد. من هم او را به سمت در پرتاب کردم و کمی سراسیمه شدم. البته نه بخاطر ضربه ای که به من وارد کرد، بلکه بخاطر این حقیقت که او به من«حمله» کرده است. من انتظار این حرکت را از او نداشتم. انتظار نداشتم در آپارتمان خود و به این شکل به من حمله کند. ناگهان او به سمت آشپزخانه دوید. من می دانستم که او یک چاقو در آشپزخانه اش دارد. من چاقوی کمری ام را همراه خودم از ماشین بیرون نیاورده بودم ولی یک چاقوی جیبی ۸ سانتیمتری در چکمه ام داشتم. من به سمت او دویدم و سعی کردم قبل از اینکه به آشپزخانه برسد جلوی او را بگیرم. در این لحظه او مقصود خودش را کاملاْ نشان داد و به سمت اتاق خواب دوید. من چند هفته پیش شنیده بودم که او تفنگی را که «دد» با آن خودکشی کرده بود، از پلیس پس گرفته است و فهمیدم می خواهد با آن تفنگ به من حمله کند پس با چاقو ضربه ای به او وارد کردم. او نیز پس از وارد شدن ضربه، سریعاْ مسیرش را بجای اتاق بسوی در خروجی تغییر داد. او به جای اینکه مثل یک مرد جنگ کند، داشت فرار می کرد و این مسئله خیلی من را عصبانی کرد.
بسیاری از مردم ادعا می کنند که من یک انسان بی دفاع را کشتم، در حالیکه اینطور نیست و او قبل از من به سمت آشپزخانه رفت تا چاقو بردارد. خیلی چیزهای دیگر هم در آپارتمانش داشت که می توانست بوسیله آنها با من مبارزه کند.
اورانیموس در حالیکه زیرپوشش آغشته به خون بود از در ورودی واحدش به سوی راه پله ها فرار کرد و من نیز دنبال او دویدم. وقتی «اسنور» این صحنه را دید شوک شد و رنگ از صورتش پرید. اورانیموس به سمت پائین می دوید و در همان حال زنگ همه همسایه ها را می زد و به دیوارها می کوبید و فریاد می کشید. من درحالیکه دنبالش می دویدم با چاقو ۳ یا ۴ ضربه به شانه چپش وارد کردم. او ناگهان به دیوار برخورد کرد با این برخورد چراغی که روی دیوار بود شکست و او روی خرده شیشه های چراغ شکسته افتاد. من هم ایستادم. از روی خرده شیشه ها بلند شد و سرپا ایستاد. او کاملاْ تسلیم شده بود و گفت : «دیگر کافی است.» ولی دوباره سعی کرد سعی کرد ضربه ای به من وارد کند و من هم ضربه نهایی را با فرو کردن چاقو از پیشانی به درون جمجمه اش به او وارد کردم و او فوراْ مرد.
او هدفش را که همانا کشتن من بود کاملاْ نشان داد و با کشته شدندش بدست من، دیگر تهدید مستقیمی برای من محسوب نمی شد. من احساس بدی از کشتن او ندارم. بزدلی او من را عصبانی کرد و من دیگر دلیلی نمی دیدم تا بگذارم او زنده بماند. بخاطر این بزدلی و ترسو بودنش بود که من عصبانی شدم و او را کشتم، نه بخاطر اینکه می خواست من را بکشد.
من و اسنور به سرعت بسوی اتومبیل من که یک «گلف فلکس واگن» بود حرکت کردیم و من شروع به حرکت کردم. در راه اسلو به برگن یک پلیس راه درست بعد از اسلو قرارداشت و در نتیجه ما مجبور شدیم از راه دیگری برویم. بالآخره به سمت
بالآخره به خانه رسیدیم و توانستم کمی بخوابم. بعد از حدود ۲۰ دقیقه زنگ خانه به صدا در آمد. یک روزنامه نگار بود که می خواست در باره خبر مرگ اورانیموس با من صحبت کند و من به او گفتم که خیلی خسته ام و الآن نمی توانم با او صحبت کنم. روز بعد در صفحه اول روزنامه این تیتر را دیدیم :
« کنت در اندوه است! او بخاطر شنیدن خبر مرگ بهترین دوستش بسیاز ناراحت است و حتی حاضر نشد با ما در این باره صحبت کند.» این مسئله فقط نشان می دهد داستانهایی که در رسانه ها گفته می شود، چقدر غیر قابل اعتماد است.
عده ای از مردم دلیل خیلی عجیبی در مورد انگیزه من برای کشتن اورانیموس شایعه کرده اند. آنها می گویند من اورانیموس را بخاطر یک دختر کشتم. من تأکید می کنم که دوست دختر من اصلاْ اورانیموس نمی شناخت. او حتی تا وقتیکه من او را کشتم، اسمش را هم نشنیده بود. چون او اصلاْ طرفدار موسیقی متال نبود و یک دختر معمولی بود که موسیقی پاپ گوش می کرد. پس بدیهی است که هیچ ربطی به این قضیه نداشت! این مسئله که دوست دختر من با اورانیموس دوست شده بود یک شایعه احمقانه است! حتی افرادی که من را بخاطر کشتن یک انسان نروژی سرزنش می کنند نیز در اشتباه هستند. اورانیموس درحقیقت اهل «لایلند». این مسئله کاملاْ در عکسهای و مشخص است و لایلندی بودن کاملاْ در چهره او مشخص است. موهای او هم یک نمونه بارز از لایلندی بودن اوست(موهای نازک و صاف) و قد او هم مانند اکثر لایلندی ها کوتاه بود.
و اما مشکل اساسی، مشکل اساسی این بود که اسنور هنوز در شوک بود. پلیس از من خواست تا برای انجام یک گفتگو با آنها به اسلو بروم. من پذیرفتم و با آنها صحبت کردم. آنها تحقیقاتشان را علاوه بر اسلو، در برگن هم ادامه دادند و با هرکسی در اینباره صحبت کردند و سئوال پرسیدند. البته نتوانستند هیچ شهادتی علیه من بگیرند. ولی آنها سریعاْ متوجه شدند که اسنور آدم ضعیفی است. او آدم عصبی و ضعیغی بود و آنها هم از این قضیه استفاده کردند و او را تحت فشار قرار دادند. یک شب درحالیکه من همراهش نبودم پلیس با او تماس گرفت و از او سئوالاتی پرسید و همان سئوالات تکراری را پشت سر هم از او می پرسید و سرانجام بعد از ۹ روز، او سکوتش را شکست. برطبق گزارش پلیس او بسیار احساساتی و مهیج شده بود. ظاهراْ حادثه قتل برای او تجربه سخت و شکننده ای بود. او به پلیس گفت من اورانیموس را کشتم.
در آن موقع من در کلوپ شبانه بودم وقتی در حدود ساعت ۲ یا ۳ شب از کلوپ بیرون آمدم آنها من را دستگیر کردند. لباسهایم را کندند و من را در یک سلول انداختند و حتی یک پتو به من ندادند تا روی آن دراز بکشم. البته من انتظار این مسئله را داشتم، بنابراین برایم خیلی مهم نبود و من در آن حالت فقط لبخند می زدم. در حالیکه آنها می خواستند من را از لحاظ روحی خرد کنند. بعد سراغ آن دوستم که شب قتل در خانه من بود رفتند و به دروغ به او گفتند که من کاملاْ متهم شدم. او هم باشنیدن این مسئله فوراْ همه چیز را اقرار کرد و دقیقاْ همان چیزهایی را که اسنور به به آنها گفته بود، گفت.
به هر حال پلیس هنوز مدرک محکمی علیه من نداشت. تنها چیز قابل استفاده برای آنها اظهارات اسنور بود. با اینحال حتی اسنور هم مستقیماْ با چشمهایش من را در حال ضربه زدن به اورانیموس ندیده بود. شهادت او فقط نشان می داد که او در اسلو بوده است و تنها چیزی که می توانست من را به جنایت ربط دهد، شهادت او بود. پلیس حتی یک نوار ویدئویی از صحنه ای اسنور در پمپ بنزین واقع در شهر «هونفوس» در حال بنزین زدن به ماشین بود داشتند که توسط دوربینهای مستقر در پمپ بنزین فیلمبرداری شده بود. نکته جالب این بود که من در آن صحنه در فیلم دیده نشدم و درواقع این باعث شد تا اسنور هم به شکلی مظنون به قتل شود. چراکه فیلم نشان می داد او آن شب تنها به اسلو رفته بود.
دو ماه بعد از حادثه ناگهان پلیس اعلام کرد که اثر انگشت من را روی لکه های خون موجود در صحنه جنایت تشخیص داده اند. اما من در آن شب دستکش انداخته بودم. پس فهمیدم که آنها در حال گفتن یک مشت چرندیاتند. به هر حال همه بر علیه من بود و پلیس هم چون مدارک کافی بر علیه من نداشت، سعی کرد با ساختن داستانهایی دروغین من را محکوم کند. حتی وکیل اسنور در دادگاه بر علیه او شهادت داد تا بدینوسیله من محکوم شوم.
من در دادگاه به آنها گفتم که اسنور هیچ نقشی در این حادثه نداشته و او بطور اتفاقی در لحظه جنایت در آنجا بوده است. ولی فردای آن روز اسنور در دادگاه ادعا کرد که شهادت من دروغ است و نقشه قتل از قبل برنامه ریزی شده بود و خودش هم با آگاهی در صحنه حضور داشت!!! او این ادعا را کرد تا بدینوسیله مطمئن شود که من دیگر نمی توانم با توجه به مدارکی که علیه او وجود دارد، او را قاتل معرفی کنم. چراکه با توجه به فیلم ویدئویی حضور او در اسلو و برخی شواهد دیگر، ممکن بود او متهم به قتل شود. ولی من هیچگاه چنین قصدی نداشتم. او این حرفها را به اجبار وکیلش زد و فکر کرد بخاطر این به اصطلاح اعترافش، از زندان رفتن رهایی پیدا می کند. ولی اینطور نشد و او بخاطر کاری که انجام نداده بود به ۸ سال زندان محکوم شد!
رسانه ها ادعا کردند که قتل اورانیموس به دست من نتیجه یک جنگ قدرت در یک جنبش شیطانی بوده است و من او را کشتم تا جایگاهش را بعنوان رهبر این جنبش تصاحب کنم. اینها یک مشت چرندیات است! با این اتفاقات اکثر افرادی که این ماجرا را دنبال می کردند، طبیعتاْ از دست من خشمگین شدند و بسیاری از آنها حرفهای روزنامه ها را مبنی بر جنگ قدرت بین من و او باور کردند.(البته به جز عده معدودی مثل «فنریز» و همچنین اعضای «میهم» که این ادعاها را باور نکردند.) و این مسئله باعث شد تا آنها نه تنها با من بد شوند بلکه با یکدیگر نیز اختلافات زیادی پیدا کنند. البته من بعدها با بسیاری از آنها صحبت کردم و انها گفتند اگر حقیقت را از اول می دانستند، هیچگاه از دست من خشمگین نمی شدند و نه به من حمله می کردند نه بین خودشان دعوا راه می افتاد. آنها بازیچه دست روزنامه ها و پلیس شده بودند.
من محکوم به ۲۱ سال زندان شدم که حداکثر مقدار مجازات در نروژ است. قاضی اداعا کرد دلیل منبرای کشتن او یک دلیل غیرقابل فهم و نامفهوم است! آیا این واقعاْ غیر قابل فهم است که من با توجه به اینکه او نقشه قتل و شکنجه من را کشیده بود و می خواست من را بکشد، این کار را انجام دادم؟ عمل من در ابتدا که با او روبرو شدم دفاع از خود بود، ولی وقتی پا به فرار گذاشت دیگر دفاع از خود نبود، بلکه قتل عمد بود. ولی دلیل من اینست که نمی خواستم به او فرصت دیگری بدهم تا من را بکشد. که برای این کار باید به من ۸ تا ۱۰ سال زندان می دادند. ولی من محکوم به ۲۱ سال زندن شدم و اسنور که حقیقتاْ هیچ کاری نکرده بود، محکوم به ۸ سال زندان شد.
آنها حتی سعی کردند صحنه قتل را خیلی وحشیانه جلوه دهند و ادعا کردند او به علت سوراخهایی که با چاقو در ریه هایش بوجود آمده بود، مرد. در حالیکه او بخاطر ضربه ای که با چاقو به جمجمه اش وارد کردم، مرد. همچنین اضافه کردند من ۲۳ ضربه چاقو به او وارد کردم. ولی من می دانم که او برروی توده ای از خرده های لامپ شکسته افتاد و طبیعتاْ این باعث شد بدن او جراحات زیادی بر دارد. حتی پاشنه یکی از پاهایش بعد از اینکه او سرپا ایستادُ به این خاطر سوراخ شد. پلیس این مسئله را می دانست ولی با اینحال ادعا کرد که من ۲۳ ضربه به او وارد کردم تا بدینوسیله من را ظالم و وحشی نشان دهد. حتی قاضی در دادگاه اعلام کرد «ورگ ویکرنس به شیطان اعتقاد دارد» در حالیکه من بارها در دادگاه اعلام کردم که من به شیطان اعتقادی ندارم. آنها حقیقت را نادیده گرفتند و به دلایل سیاسی، واقعیت را طور دیگر نشان دادند.
من هرگز آنطوری که دیگران فکر می کنند، متهم به هتک حرمت به قبر و همچنین سوزاندن کلیسای معروف «Fantoft » نشدم!!! دادگاه به هیچ وجه هیچ مدرک و شاهدی برای محکوم کردن من به اتهام سوزاندن آن کلیسا نداشت. حتی من یک شاهد هم داشتم و آن دختری اهل اسلو بود که در شب آتشسوزیآن کلیساُ در خانه ام کنار من بود. البته وقتی دادگاه دید که هیچ مدرکی علیه من در سوزاندن آن کلیسا ندارد، قاضی شدیداْ عصبانی شد و ادعا کرد که کاملاْ واضح است من این کار را انجام دادم، ولی چون من قبلاْ به حداکثر مجازات محکوم شده بودم، دیگر این مسئله مهم نبود. در طول دادگاههای مختلف نیز، مرتباْ مسائل مربوط به کلیساهایی که من آتش زده بودم مطرح می شد و بارها و بارها این مسئله را تکرار می کردند. این نشان داد که چقدر این دادگاه تحت تأثیر این مسئله قرار گرفته و باعث شد آنان کاملاْ احساساتی عمل کنند. بخصوص اینکه در میان هیئت منصفه یک مسیحی تندرو نیز وجود داشت.
به هر حال من بخاطر دفاع شخصی از خودم، محکوم به ۲۱ سال زندان شدم. ۲۱ سال زندان در نروژ بدین معنی است که من می بایست ۲ سال خدمت سربازی، اضافه تر از حالت معمول انجام دهم و بدین ترتیب می توانم بعد از ۱۲ سال آزاد شوم. ولی آنها این قانون را در حدود سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ تغیر دادند و آن را از ۱۲ سال به ۱۴ سال افزایش دادند. با اینحال من سعی دارم تا بتوانم در پایان ۱۲ سال (یعنی سال ۲۰۰۶) آزاد شوم که البته با تجربه ای که از عدالت در نروژ دارمُ بعید می دانم این مسئله عملی شود.
من بخاطر همه این مسائل خشمگین هستم. ولی به هر حال روزی از زندان بیرون می آیم. من حتی از آنها متنفر هم نیستم و فقط دلم برایشان می سوزد و واقعاْ خوشحالم که مثل آنها نیستم
![]()


