تبليغاتX
http://img702.mytextgraphics.com/photolava/2008/05/22/weblog-fgjpay6g.jpeg †ما خشم خویش را فریاد خواهیم زد .انگاه که ابهت متال خدشه ای بردارد .شمشیرهای فلزی خویش را در دست میگیریم و خون های بسیاری را فرو میریزیم و نعره خواهیم زد . با بی رحمی میدریم قلبها را اگر بر ابهت متال خدشه ای وارد شود† -l- متال یعنی زندگی -l-

 

در این پست در مورد یکی از بندهای بلکی که بعد از Mayhem  دومین گروهی هست که تشکیل شده براتون مطالبی گذاشتم. در ضمن عذر میخوام که نمیتونم سر وقت آپدیت کنم ولی در عوض سعی میکنم محتویات وبلاگ رو بالا ببرم

Samael

 

Samael  یک بند از گروهای هوی متال که در سال 1987 در کشور سوئیس تشکیل شده است. و میتوان گفت که از گروهای قدیمی و بزرگ بلک متال هست که متاستفانه همانند بندهای بزرگ دیگری مثل DarkThrone  و Satyricon و... به سبک Industrial گرایش پیدا کرد.

علی رغم اینکه اکثر موسیقی انها که در نوع Industrial Metal  هم دیده میشود در اواسط 1990 به بعد ثبت شده است. آنها  بدعت گذار سبک پست بلک میباشند. اولین جمهوریشان بطور تدریجی به سبک Thrash  و با آوازهای نه چندان جا افتاده همانند سلتیک فروست ارائه شد. تعدادی از آوازهای آنها شامل Worship Him  (پرستش او) سال 1991 و Blood Ritual  (آیین پرستش نژادی) در سال 1992 که در بخشی از آن از همکاری   ) Øystein Aarsethکه تو پستهای قبلی تو پست بارزام در موردش کامل توضیح دادم) گیتارست ارزشمند Mayhem  استفاده شده بود.

در آن زمان Ceremony of Opposites  در سال 1994 به استفاده از تکنیک های آواز به سبک Industrial  روی آورد. آلبوم Passage  مورد توجه علاقمه مندان زیادی قرار گرفت. این البوم همراه با موسیقی های تصویری وویدئویی برای آواز Jupiterian Vibe  بر روی Mtv  پخش شد.

بعد از منتشر کردن آلبوم Eternal  در سال 1999 Samael  قراردادش را با  Century Media  تمدید نکرد و بعد از آن آلبوم بعدیشان در سال 2004 منتشر شد. در سال 2006 آلبوم آنها بنام Era One  منتشر شد. آخرین آلبوم گروه در سال 2007 منتشر شد. من خودم که کارهای این گروه رو قبول دارم و معتقدم که جزء گروهای ارزشمند و بزرگ هست و ریتم ها و ملودی هایی که در آهنگهاشون استفاده میکنن واقعا در حد عالی هست.

اعضای گروه:

Vorph(Vorphalack) : vocal and guitar

Makro: guitar

Mas(Masmis,Masmiseim) : Bass guitar

Xy(Xytras,Xytraguptor) : Drums

 

لیست آلبوم های گروه:

1991 - Worship Him
1992 - Blood Ritual
1994 - Ceremony of Opposites
1996 - Passage
1999 - Eternal

2004 - Reign Of Light
2006 - Era One (Double)
2007 - Solar Soul

 

اینم یه لیراکز از بندسامائل 

 

Artist: Samael

Album: Solar Soul

Year: 2007

Title:Ave


Paramount to every new start,
past is the fuel we'll burn to go on
fire in the head and peace in the heart
cores of our souls are ready to take on

Ave! Gloria! With you all around the world
Ave! Fortuna! The gold is calling for gold

On...yeah! On an ever rising goal...
reinforcing our plan multiplying the links
self-improvement, sempiternal growth
money's magnet diamonds and platinum
paving our roads and cementing the chinks

Tantamount to the art of climbing,
life is a trek that takes us higher
Panoramic view of understanding
Coalescence of spirit and matter

Ave! Gloria! With you all around the world
Ave! Fortuna! The gold is calling for gold

Isn't more a bit less on a different scale
add a step to the top and the top you've known
will come the bottom of a brand new stair
now marching on...yeah!

On...yeah! on an ever rising goal...
reinforcing our plan multiplying the links
self-improvement, sempiternal growth
money's magnet diamonds and platinum
paving our roads and cementing the chinks

 

بدرود!

گذشته, فائق بر هر شروع تازه

نیرویی است که می سوزانیم تا شعله به سر

و آرامش به دل راه خویش ادامه دهیم

که این دو هسته روح ما آماده اند تا به جان بپذیرند

 

بدرود! حمد و سپاس! با تو تمام جهان را

بدرود! ای الهه بخت! زر زر را می آورد

 

در حالی که سوی... آری سوی هدفی رو به تعالی

طرح خویش را برای افزودن پیوندها

تزکیه نفس, رشد جاودانگی

الماسها و طلای سفید جاذبه های ثروت, قوت می بخشیم

و راههایمان را هموار و فاصله هایمان را پر میکنیم

 

به سان هنر کوهنوردی

زندگانی کوچی است که ما را به

آسمان پهندشت اندیشه و درک می برد

آن جا که روح و جسم به هم در می آمیزند

 

بدرود! حمد و سپاس! با تو تمام جهان را

بدرود! ای الهه بخت! زر زر را می آورد

 

در هر قیاسی کم و بیش اش نیست

گامی بر اوج بیفزا و آنگاه اوجی که می شناسید

در حضیض پلکان تازهای قرار خواهد گرفت

 

در حالی که سوی... آری سوی هدفی رو به تعالی

طرح خویش را برای افزودن پیوندها

تزکیه نفس, رشد جاودانگی

الماسها و طلای سفید جاذبه های ثروت, قوت می بخشیم

و راههایمان را هموار و فاصله هایمان را پر میکنیم

 

 

 

 

نوشته های متالری به اسم-l- sasan cradle -l- در چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 12:30| لینک ثابت|

 

دروود بر همراهان همیشگی این وبلاگ

  

Artist: Mayhem

Album: Ordo Ad Chao

Year: 2007

Title: Psychic Horns

 

 

Subordination to another will
Sophisticated subtle techniques
Mind psyche wide opened
Stimulated triggers
Thought forms of malevolence and fear
In the veins of the floating genocide
Robot of voids by ultrasonic stimulations

Holds down the vibrational field

Rituals take place on grid of vortex points
Terror horror and hatred created

Worship of deconstructive negative pole
R-complex evolves the vril-force

Nourishment for the non-physical forms
To contact and manifest entities of another world

Flying through the depths of space
Someone’s hand on the wheel
From where the lizard eye
Focuses the infinite line of alienation

Enter the gate of eternal lights
Appear another existence form
The immerge bended into the abyss
Inner world in the depths of the planet
Where the inverted sun never set
Illumination the enormous entities
Hiding them from the human eyes
Converse tubes to the surfaces and back
 Only certain chosen can enter

 

 

 گریزی به آرزوی دگر

آراسته از راهکارهای ظریف

به یادار عمق روح را در گستره بیکران

جرقه های تازه

اشکالی از تفکر بد اندیشی و ترس

در وریدی از نژاد کشی شناور

آدمک هایی پر از تهی با جهش ماورای صوت

زمین لرزان را محکم نگه داشته

مناسک در تقاطع گردباد اتفاق می افتد

ترس رعب آور نفرت می آفریند

پرستش نابودگر منفی بین

جویبار قدرت را کامل می پروراند

تغذیه به دلیل اشکال غیر مادی

برای اتصال به عناصری در دنیای دیگر

پروازکنان از اعماق فضا

دستی بر چرخ

از جایی که چشم لرزان

خیره بر خط بی پایان تنفر

دروازه ای از افراد ابدی را وارد کن

شکلی از حیات دگر را پیدا کن

یاری، در ورطه خاموشی

دنیای درونی در اعماق کیهان

جائیکه خورشید هرگز غروب نمی کند

روشن از ماهیت های شگرف

بدرود از چشمان آدمها

نورها را وارونه کن به وسط و پشت

تنها انسان های برگزیده را اجازه ی ورود

نوشته های متالری به اسم-l- sasan cradle -l- در پنجشنبه 1386/10/13 ساعت 23:7| لینک ثابت|

 Burzum 

Part ll

برای من خیلی جالب است که می بینم بسیاری از مردم احساس می کنند باید داستانهایی درباره ی قتل اورانیموس درست کنند. واقعاْ ناراحت کننده است که مردم فقط به این دلیل که حقیقت برایشان ناخوشایند است، از خودشان داستانهایی درمورد این حادثه می سازند.
در سال ۱۹۹۱ بسیاری از گروههای متال در نروژ معتقد بودند که اورانیموس در نروژ یک رهبر بزرگ برای متال است. ولی در اواسط و اواخر سال ۱۹۹۲ بسیاری از ما فهمیدیم که چنین چیزی نیست. وقتی کمپانی پخش اورانیموس، اولین آلبوم بورزوم را منتشر کرد، در مارچ ۹۲ او می بایست برای پرداخت هزینه های این کار، وام می گرفت. چون خودش توانایی پرداخت هزینه ها را نداشت. او این پول را از من قرض گرفت و بعد مشخص شد که توانایی بازپرداخت آن را ندارد. احتمالاْ این مسئله باعث شد که مردم فکر کنند من برای پول او را کشتم! ولی واضح است که من با کشتن او هرگز پول خودم را بدست نمی آوردم! من همیشه می توانم هرچقدر که بخواهم پول داشته باشم و به هیچ وجه نسبت به مسائل مالی حساسیت ندارم. پس این شایعه
بسیار احمقانه است که من بخاطر پول او را بکشم. و جالبتر اینکه مبلغ این پول بسیار ناچیز بود.
با این اتفاق من فهمیدم که او آدم نالایق و کودنی است و به این خاطر تصمیم گرفتم کمپانی پخش خودم را تأسیس کنم که
Burznazg نام داشت.( این کلمه در رمان «ارباب حلقه ها» به معنی «حلقه تاریک» است). البته بعداْ، یعنی در اواخر سال۹۲ نام آن را به Cymophane
تغییر دادم. با این کار من دیگر به او احتیاجی نداشتم. به مرور زمان کمپانی او رو به ورشکستگی رفت. با اینحال ما (من و دیگر گروهها) سعی کردیم تا به طریقی کمپانی او را از ورشکستگی نجات دهیم. برای انجام این کار تصمیم گرفتیم که من یک مصاحبه با نام مستعار در یک روزنامه انجام دهم تا توجه جامعه موسیقی متال نروژ را به بلک متال و بخصوص کمپانی او جلب کنم. هرچند کمپانی او دیگر آلبومی از بورزوم برای فروش نداشت ولی هنوز آلبومهایی از گروههای دیگر را می فروخت. وقتی من مصاحبه را در ژانویه سال ۹۳ انجام دادم، در صحبتهایم بسیار اغراق کردم (به منظور جلب توجه مشتریان به کمپانی او). در واقع من آن روزنامه نگار را دست انداخته بودم و او نیز همه حرفهای من را جدی گرفته بود. متأسفانه آن روزنامه نگار بعداْ این موضوع را فهمید و فردای آن روز سراغ پلیس رفت و من را بازداشت. در روز بعد آن روزنامه تمامی صحبتهای من را بطور کامل چاپ کرد، در حالیکه من در زندان بودم (به خاطر اظهارات دروغینم) و به این دلیل نمی توانستم به مردم بگویم که من در مصاحبه یک مشت چرند گفتم تا توجه مردم را به بلک متال جلب، و بدینوسیله برای کمپانی اورانیموس مشتری جذب کنم. (بنابراین مردم هنوز نمی دانستند که اظهارات ورگ اغراق آمیز است و در نتیجه همه حرفهای او را باور کرده بودند و طبیعتاْ بدینوسیله مشتریان زیادی برای کمپانی ایجاد شد - مترجم)
موضوع جالب این است که وقتی من بازداشت بودم، اورانیموس بجای اینکه از موقعیتی که من برایش بوجود آوردم استفاده کند، کمپانی را تعطیل کرد! فقط به این دلیل که پدر و مادرش فکر می کردند موقعیت بوجود آمده چندان خوشایند نیست!!! قهرمان بلک متال نروژ کاری را انجام داد که پدر و مادرش به او گفتند! با این کار او تمام تلاشهای من را بمنظور جلب مشتری برای او از بین برد. من ۶ هفته برای این موضوع در بازداشت بودم ولی او همه چیز را به باد داد. مشتریان دسته دسته می آمدند ولی با درهای بسته شرکت مواجه می شدند. او واقعاْ احمق بود!
این مسئله باعث شد تا من سعی کنم دیگر با او ارتباطی نداشته باشم و برای کمپانی خودم، با یک کمپانی پخش دیگر (غیر از کمپانی او) در « اسلو » (شهری که اورانیموس مقیم آنجا بود) قرارداد بستم و کارها خودم انجام دادم. و از زمانی که این تصمیم را گرفتم، دیگر او برای من وجود خارجی نداشت. روزی او با من تماس گرفت و از من خواست تا او و دیگر اعضای «میهم» را که برای اتمام ضبط آلبوم در استودیویی در «برگن» (شهری که ورگ مقیم آنجا بود) مستقر بودند در خانه خودم پذیرا شوم، من نپذیرفتم. هیچ شخص دیگری هم در برگن به آنها جای اقامت نداد و آنها مجبور شدند در یک متل اتاق اجاره کنند.البته هیچکس با «هل همر» مشکلی نداشت و دلیل من و دیگران از انجام این کار این بود که دیگر نمی خواستیم با اورانیموس کار کنیم. من همیشه با «هل همر» رابطه خوبی داشتم و او هیچوقت تحت تأثیر اورانیموس نبود.
در عرض چند ماه، این بیزاری از اورانیموس به تمام جامعه متال سرایت کرد. مردم روز به روز بیشتر می فهمیدند که او چه آدم سبک مغزی است و او من را مقصر همه این مسائل می دانست و شروع کرد به نفرت ورزیدن به من. او معتقد بود تقصیر من است که مردم دیگر به او احترام نمی گذارند. البته من هیچگاه عقایدم را در مورد او از مردم پنهان نمی کردم، ولی او خودش بود که این بلا را بر سر خودش آورد. او خودش تبدیل به یک آدم احمق کرده بود. مضافاْ اینکه وقتی رسانه ها در مورد من چرندیات زیادی می گفتند و تمرکز اخبار آنها بر روی من بود، او احساس می کرد کم اهمیت شده است. او دیگر «شخصیت اصلی» عرصه متال نبود و در همه این اتفاقات من را مقصر می دانست. این مسئله احتمالاْ دلیل این ادعای مردم است که کشته شدن او بدست من نتیجه جنگ قدرت بین دو رهبر در عرصه متال بوده است. ولی حقیقت این است که این مسئله فقط برای او مهم بود. من حتی سعی می کردم با بسیاری از هوادارن متال ارتباط برقرار نکنم. وقتی از خانه بیرون می رفتم ترجیح می دادم به پارتی های خانگی بروم و معمولاْ به یک کلوپ تکنوی زیر زمینی به نام «فونیکس» می رفتم. در حالیکه بسیاری از متالرها به کلوپهای «راک اند رول» می رفتند. در واقع من به کلوپ تکنو می رفتم تا از تمام متالرهای جدید دور باشم، چون دوست نداشتم زیاد از طرف آنها مورد توجه قرار بگیرم و ترجیه می دادم با دختر های زیبای کلوپ صحبت کنم تا با آنها.
چندی بعد «میهم» یک گیتاریست جدید به نام «اسنور» گرفت و وقتی او به برگن آمد، تا قبل از اینکه خانه ای در برگن بخرد من او را بعنوان مهمان مدتی به خانه خودم راه دادم. این مسئله نقطه آغازی بود تا اورانیموس علیه زندگی من شروع به کشیدن نقشه هایی بکند. او می خواست مرا بکشد. از نظر او وجود من یک مشکل بود و فکر می کرد با کشتن من مشکلاتش حل خواهد شد. ولی او برای انجام این کار و عملی کردن نقشه اش یک مشکل اساسی داشت و آن این بود که افراد کمی در اطراف خود داشت تا بوسیله آنها من را بکشد، و مضافاْ اینکه این افراد نیز نقشه های او را به من اطلاع می دادند. او بخاطر اعتمادی که به آنها داشت نقشه هایش را به آنها می گفت ولی مسلماْ این افراد به من نزدیکتر بودند تا او. روزی او با «اسنور» که در آپارتمان من زندگی می کرد تماس گرفت. در آن لحظه اسنور به من اجازه داد تا آنچه را که اورانیموس در آنسوی تلفن می گوید بشنوم. او به اسنور گفت : « ورگ باید کاملاْ ناپدید شود.» و این چیزی بود که من مشابه آن را از افراد دیگری هم (از قول اورانیموس) شنیده بودم. البته خیلی ها به من می گفتند که من بی خود احساساتی شدم، چون اورانیموس جرأت این را ندارد که بخواهد سعی در کشتن من داشته باشد. البته من با آنها موافق بودم ولی وقتی دیدم که او نقشه اش را فقط به افراد خیلی نزدیک و قابل اعتمادش گفته، فهمیدم که واقعاْ قصد چنین کاری را دارد. بعلاوه اینکه او در آگوست ۱۹۹۳ در شرف محکوم شدن به زندان برای مدت ۴ ماه شده بود. به اتهام زخمی کردن دو نفر با یک بطری شکسته. به این دلیل که آنها در ایستگاه اتوبوس به دوست دخترش نگاه کرده بودند.
در همان روز او به اسنور گفت که قصد کشتن مرا دارد. من نامه ای از طرف او دریافت کردم که درآن نامه خودش را ظاهراْ خیلی مثبت و دارای لحنی دوستانه نشان داده بود و ظاهراْ می خواست با من درباره یک قرارداد که من هنوز آن را امضاء نکرده بودم دیدار کند. این قرارداد تنها بهانه ای بود که او می توانست بخاطر آن با من دیدار کند. بر اساس آنچه که دوستانش به من گفته بودند، نقشه او بدین صورت بود که ابتدا من را دیدار کند، به من با یک تفنگ ضربه ای وارد کند، من را ببندد و در صندوق عقب ماشین بیاندازد و به خارج از شهر ببرد. بعد من را به یک درخت ببند و من را تا حد مرگ شکنجه دهد، درحالیکه از همه چیز فیلم می گیرد.
من با مطلع شدن از این نقشه طبیعتاْ عصبانی شدم. همان روز تصمیم گرفتم به «اسلو» بروم، قرارداد امضاء شده را به او بدهم و به او بگویم دیگر با من تماس نگیرد، تا با انجام این کار دیگر بهانه ای برای تماس با من نداشته باشد. اتفاقاْ «اسنور» هم در آن روز با او کاری داشت و ما تصمیم گرفتیم همان شب با هم به سوی اسلو حرکت کنیم. ما حدود ساعت ۹ شب برگن را ترک کردیم و در حدود ۳ یا ۴ صبح به آنجا رسیدیم. جلوی خانه او رفتیم و من زنگ زدم. او خوابیده بود. با صدای زنگ بیدار شد و از پشت آیفون پرسید «چه کسی پشت در است؟». من گفتم «ورگ هستم». او گفت «من خواب بودم. لطفاْ بعداْ بیا» و من گفتم «قرارداد را آوردم. در را باز کن». بالآخره در را باز کرد و من از پله ها بالا رفتم. اسنور هم در پائین آپارتمان در حال کشیدن سیگار بود. 
او در جلوی در واحدش منتظر من بود و بسیار عصبی به نظر می رسید. البته کاملاْ طبیعی بود؛ فردی که او نقشه قتلش را کشیده بود، اکنون در نیمه شب جلوی در خانه اش ایستاده است! من به او گفتم: «چه نقشه ای برای من کشیدی؟» وقتی یک قدم جلو رفتم، او شدیداْ ترسید و ناگهان به من حمله کرد و ضربه ای محکم به سینه ام زد. من هم او را به سمت در پرتاب کردم و کمی سراسیمه شدم. البته نه بخاطر ضربه ای که به من وارد کرد، بلکه بخاطر این حقیقت که او به من«حمله» کرده است. من انتظار این حرکت را از او نداشتم. انتظار نداشتم در آپارتمان خود و به این شکل به من حمله کند. ناگهان او به سمت آشپزخانه دوید. من می دانستم که او یک چاقو در آشپزخانه اش دارد. من چاقوی کمری ام را همراه خودم از ماشین بیرون نیاورده بودم ولی یک چاقوی جیبی ۸ سانتیمتری در چکمه ام داشتم. من به سمت او دویدم و سعی کردم قبل از اینکه به آشپزخانه برسد جلوی او را بگیرم. در این لحظه او مقصود خودش را کاملاْ نشان داد و به سمت اتاق خواب دوید. من چند هفته پیش شنیده بودم که او تفنگی را که «دد» با آن خودکشی کرده بود، از پلیس پس گرفته است و فهمیدم می خواهد با آن تفنگ به من حمله کند پس با چاقو ضربه ای به او وارد کردم. او نیز پس از وارد شدن ضربه، سریعاْ مسیرش را بجای اتاق بسوی در خروجی تغییر داد. او به جای اینکه مثل یک مرد جنگ کند، داشت فرار می کرد و این مسئله خیلی من را عصبانی کرد. 
بسیاری از مردم ادعا می کنند که من یک انسان بی دفاع را کشتم، در حالیکه اینطور نیست و او قبل از من به سمت آشپزخانه رفت تا چاقو بردارد. خیلی چیزهای دیگر هم در آپارتمانش داشت که می توانست بوسیله آنها با من مبارزه کند.
اورانیموس در حالیکه زیرپوشش آغشته به خون بود از در ورودی واحدش به سوی راه پله ها فرار کرد و من نیز دنبال او دویدم. وقتی «اسنور» این صحنه را دید شوک شد و رنگ از صورتش پرید. اورانیموس به سمت پائین می دوید و در همان حال زنگ همه همسایه ها را می زد و به دیوارها می کوبید و فریاد می کشید. من درحالیکه دنبالش می دویدم با چاقو ۳ یا ۴ ضربه به شانه چپش وارد کردم. او ناگهان به دیوار برخورد کرد با این برخورد چراغی که روی دیوار بود شکست و او روی خرده شیشه های چراغ شکسته افتاد. من هم ایستادم. از روی خرده شیشه ها بلند شد و سرپا ایستاد. او کاملاْ تسلیم شده بود و گفت : «دیگر کافی است.» ولی دوباره سعی کرد سعی کرد ضربه ای به من وارد کند و من هم ضربه نهایی را با فرو کردن چاقو از پیشانی به درون جمجمه اش به او وارد کردم و او فوراْ مرد.
او هدفش را که همانا کشتن من بود کاملاْ نشان داد و با کشته شدندش بدست من، دیگر تهدید مستقیمی برای من محسوب نمی شد. من احساس بدی از کشتن او ندارم. بزدلی او من را عصبانی کرد و من دیگر دلیلی نمی دیدم تا بگذارم او زنده بماند. بخاطر این بزدلی و ترسو بودنش بود که من عصبانی شدم و او را کشتم، نه بخاطر اینکه می خواست من را بکشد.


من و اسنور به سرعت بسوی اتومبیل من که یک «گلف فلکس واگن» بود حرکت کردیم و من شروع به حرکت کردم. در راه اسلو به برگن یک پلیس راه درست بعد از اسلو قرارداشت و در نتیجه ما مجبور شدیم از راه دیگری برویم. بالآخره به سمت 
Trondheim در شمال حرکت کردیم و بعد بسوی غرب رفتیم. در کنار   دریاچه ای توقف کردیم و من لباسهای خونی ام را به تکه سنگی بستم و به وسط دریاچه انداختم. خوشبختانه  Jom عضو گروه Hadesیکی از تی شرتهایش را قبلاْ در اتومبیل من جاگذاشته بود که آن را پوشیدم. بعد   از اینکه لباسهایم را عوض کردم، به سرعت حرکت کردیم. یکی دیگر از دوستان من قبل از اینکه ما از برگن به سمت اسلو حرکت کنیم در خانه من مانده بود. به یکباره به ذهنم رسید که با او تماس بگیرم و بگویم سریعاْ خانه را ترک کند چون ممکن بود پلیس بعد از آگاهی از حادثه، سریعاْ به خانه من می رفت. بعد از اینکه تماس گرفتیم به سرعت بسوی برگن حرکت کردیم. من در میانه راه به اسنور پیشنهاد کردم که سوار قطار شود تا اگر احیاناْ پلیس من را گرفت، او در دردسر نیافتد. ولی او با من ماند و بالآخره به برگن رسیدیم. اولین کاری که کردیم این بود که به یک روزنامه فروشی برویم تا بعدها اگر پلیس از ما بازجویی کرد برای بیرون بودنمان از خانه دلیلی داشته باشیم. 
بالآخره به خانه رسیدیم و توانستم کمی بخوابم. بعد از حدود ۲۰ دقیقه زنگ خانه به صدا در آمد. یک روزنامه نگار بود که می خواست در باره خبر مرگ اورانیموس با من صحبت کند و من به او گفتم که خیلی خسته ام و الآن نمی توانم با او صحبت کنم. روز بعد در صفحه اول روزنامه این تیتر را دیدیم :
« کنت در اندوه است! او بخاطر شنیدن خبر مرگ بهترین دوستش بسیاز ناراحت است و حتی حاضر نشد با ما در این باره صحبت کند.» این مسئله فقط نشان می دهد داستانهایی که در رسانه ها گفته می شود، چقدر غیر قابل اعتماد است.
عده ای از مردم دلیل خیلی عجیبی در مورد انگیزه من برای کشتن اورانیموس شایعه کرده اند. آنها می گویند من اورانیموس را بخاطر یک دختر کشتم. من تأکید می کنم که دوست دختر من اصلاْ اورانیموس نمی شناخت. او حتی تا وقتیکه من او را کشتم، اسمش را هم نشنیده بود. چون او اصلاْ طرفدار موسیقی متال نبود و یک دختر معمولی بود که موسیقی پاپ گوش می کرد. پس بدیهی است که هیچ ربطی به این قضیه نداشت! این مسئله که دوست دختر من با اورانیموس دوست شده بود یک شایعه احمقانه است! حتی افرادی که من را بخاطر کشتن یک انسان نروژی سرزنش می کنند نیز در اشتباه هستند. اورانیموس درحقیقت اهل «لایلند». این مسئله کاملاْ در عکسهای و مشخص است و لایلندی بودن کاملاْ در چهره او مشخص است. موهای او هم یک نمونه بارز از لایلندی بودن اوست(موهای نازک و صاف) و قد او هم مانند اکثر لایلندی ها کوتاه بود.
و اما مشکل اساسی، مشکل اساسی این بود که اسنور هنوز در شوک بود. پلیس از من خواست تا برای انجام یک گفتگو با آنها به اسلو بروم. من پذیرفتم و با آنها صحبت کردم. آنها تحقیقاتشان را علاوه بر اسلو، در برگن هم ادامه دادند و با هرکسی در اینباره صحبت کردند و سئوال پرسیدند. البته نتوانستند هیچ شهادتی علیه من بگیرند. ولی آنها سریعاْ متوجه شدند که اسنور آدم ضعیفی است. او آدم عصبی و ضعیغی بود و آنها هم از این قضیه استفاده کردند و او را تحت فشار قرار دادند. یک شب درحالیکه من همراهش نبودم پلیس با او تماس گرفت و از او سئوالاتی پرسید و همان سئوالات تکراری را پشت سر هم از او می پرسید و سرانجام بعد از ۹ روز، او سکوتش را شکست. برطبق گزارش پلیس او بسیار احساساتی و مهیج شده بود. ظاهراْ حادثه قتل برای او تجربه سخت و شکننده ای بود. او به پلیس گفت من اورانیموس را کشتم.
در آن موقع من در کلوپ شبانه بودم وقتی در حدود ساعت ۲ یا ۳ شب از کلوپ بیرون آمدم آنها من را دستگیر کردند. لباسهایم را کندند و من را در یک سلول انداختند و حتی یک پتو به من ندادند تا روی آن دراز بکشم. البته من انتظار این مسئله را داشتم، بنابراین برایم خیلی مهم نبود و من در آن حالت فقط لبخند می زدم. در حالیکه آنها می خواستند من را از لحاظ روحی خرد کنند. بعد سراغ آن دوستم که شب قتل در خانه من بود رفتند و به دروغ به او گفتند که من کاملاْ متهم شدم. او هم باشنیدن این مسئله فوراْ همه چیز را اقرار کرد و دقیقاْ همان چیزهایی را که اسنور به به آنها گفته بود، گفت.
به هر حال پلیس هنوز مدرک محکمی علیه من نداشت. تنها چیز قابل استفاده برای آنها اظهارات اسنور بود. با اینحال حتی اسنور هم مستقیماْ با چشمهایش من را در حال ضربه زدن به اورانیموس ندیده بود. شهادت او فقط نشان می داد که او در اسلو بوده است و تنها چیزی که می توانست من را به جنایت ربط دهد، شهادت او بود. پلیس حتی یک نوار ویدئویی از صحنه ای اسنور در پمپ بنزین واقع در شهر «هونفوس» در حال بنزین زدن به ماشین بود داشتند که توسط دوربینهای مستقر در پمپ بنزین فیلمبرداری شده بود. نکته جالب این بود که من در آن صحنه در فیلم دیده نشدم و درواقع این باعث شد تا اسنور هم به شکلی مظنون به قتل شود. چراکه فیلم نشان می داد او آن شب تنها به اسلو رفته بود.
دو ماه بعد از حادثه ناگهان پلیس اعلام کرد که اثر انگشت من را روی لکه های خون موجود در صحنه جنایت تشخیص داده اند. اما من در آن شب دستکش انداخته بودم. پس فهمیدم که آنها در حال گفتن یک مشت چرندیاتند. به هر حال همه بر علیه من بود و پلیس هم چون مدارک کافی بر علیه من نداشت، سعی کرد با ساختن داستانهایی دروغین من را محکوم کند. حتی وکیل اسنور در دادگاه بر علیه او شهادت داد تا بدینوسیله من محکوم شوم.
من در دادگاه به آنها گفتم که اسنور هیچ نقشی در این حادثه نداشته و او بطور اتفاقی در لحظه جنایت در آنجا بوده است. ولی فردای آن روز اسنور در دادگاه ادعا کرد که شهادت من دروغ است و نقشه قتل از قبل برنامه ریزی شده بود و خودش هم با آگاهی در صحنه حضور داشت!!! او این ادعا را کرد تا بدینوسیله مطمئن شود که من دیگر نمی توانم با توجه به مدارکی که علیه او وجود دارد، او را قاتل معرفی کنم. چراکه با توجه به فیلم ویدئویی حضور او در اسلو و برخی شواهد دیگر، ممکن بود او متهم به قتل شود. ولی من هیچگاه چنین قصدی نداشتم. او این حرفها را به اجبار وکیلش زد و فکر کرد بخاطر این به اصطلاح اعترافش، از زندان رفتن رهایی پیدا می کند. ولی اینطور نشد و او بخاطر کاری که انجام نداده بود به ۸ سال زندان محکوم شد!
رسانه ها ادعا کردند که قتل اورانیموس به دست من نتیجه یک جنگ قدرت در یک جنبش شیطانی بوده است و من او را کشتم تا جایگاهش را بعنوان رهبر این جنبش تصاحب کنم. اینها یک مشت چرندیات است! با این اتفاقات اکثر افرادی که این ماجرا را دنبال می کردند، طبیعتاْ از دست من خشمگین شدند و بسیاری از آنها حرفهای روزنامه ها را مبنی بر جنگ قدرت بین من و او باور کردند.(البته به جز عده معدودی مثل «فنریز» و همچنین اعضای «میهم» که این ادعاها را باور نکردند.) و این مسئله باعث شد تا آنها نه تنها با من بد شوند بلکه با یکدیگر نیز اختلافات زیادی پیدا کنند. البته من بعدها با بسیاری از آنها صحبت کردم و انها گفتند اگر حقیقت را از اول می دانستند، هیچگاه از دست من خشمگین نمی شدند و نه به من حمله می کردند نه بین خودشان دعوا راه می افتاد. آنها بازیچه دست روزنامه ها و پلیس شده بودند.     
من محکوم به ۲۱ سال زندان شدم که حداکثر مقدار مجازات در نروژ است. قاضی اداعا کرد دلیل منبرای کشتن او یک دلیل غیرقابل فهم و نامفهوم است! آیا این واقعاْ غیر قابل فهم است که من با توجه به اینکه او نقشه قتل و شکنجه من را کشیده بود و می خواست من را بکشد، این کار را انجام دادم؟ عمل من در ابتدا که با او روبرو شدم دفاع از خود بود، ولی وقتی پا به فرار گذاشت دیگر دفاع از خود نبود، بلکه قتل عمد بود. ولی دلیل من اینست که نمی خواستم به او فرصت دیگری بدهم تا من را بکشد. که برای این کار باید به من ۸ تا ۱۰ سال زندان می دادند. ولی من محکوم به ۲۱ سال زندن شدم و اسنور که حقیقتاْ هیچ کاری نکرده بود، محکوم به ۸ سال زندان شد.
آنها حتی سعی کردند صحنه قتل را خیلی وحشیانه جلوه دهند و ادعا کردند او به علت سوراخهایی که با چاقو در ریه هایش بوجود آمده بود، مرد. در حالیکه او بخاطر ضربه ای که با چاقو به جمجمه اش وارد کردم، مرد. همچنین اضافه کردند من ۲۳ ضربه چاقو به او وارد کردم. ولی من می دانم که او برروی توده ای از خرده های لامپ شکسته افتاد و طبیعتاْ این باعث شد بدن او جراحات زیادی بر دارد. حتی پاشنه یکی از پاهایش بعد از اینکه او سرپا ایستادُ به این خاطر سوراخ شد. پلیس این مسئله را می دانست ولی با اینحال ادعا کرد که من ۲۳ ضربه به او وارد کردم تا بدینوسیله من را ظالم و وحشی نشان دهد. حتی قاضی در دادگاه اعلام کرد «ورگ ویکرنس به شیطان اعتقاد دارد» در حالیکه من بارها در دادگاه اعلام کردم که من به شیطان اعتقادی ندارم. آنها حقیقت را نادیده گرفتند و به دلایل سیاسی، واقعیت را طور دیگر نشان دادند.
من هرگز آنطوری که دیگران فکر می کنند، متهم به هتک حرمت به قبر و همچنین سوزاندن کلیسای معروف «
Fantoft
» نشدم!!! دادگاه به هیچ وجه هیچ مدرک و شاهدی برای محکوم کردن من به اتهام سوزاندن آن کلیسا نداشت. حتی من یک شاهد هم داشتم و آن دختری اهل اسلو بود که در شب آتشسوزیآن کلیساُ در خانه ام کنار من بود. البته وقتی دادگاه دید که هیچ مدرکی علیه من در سوزاندن آن کلیسا ندارد، قاضی شدیداْ عصبانی شد و ادعا کرد که کاملاْ واضح است من این کار را انجام دادم، ولی چون من قبلاْ به حداکثر مجازات محکوم شده بودم، دیگر این مسئله مهم نبود. در طول دادگاههای مختلف نیز، مرتباْ مسائل مربوط به کلیساهایی که من آتش زده بودم مطرح می شد و بارها و بارها این مسئله را تکرار می کردند. این نشان داد که چقدر این دادگاه تحت تأثیر این مسئله قرار گرفته و باعث شد آنان کاملاْ احساساتی عمل کنند. بخصوص اینکه در میان هیئت منصفه یک مسیحی تندرو نیز وجود داشت.
به هر حال من بخاطر دفاع شخصی از خودم، محکوم به ۲۱ سال زندان شدم. ۲۱ سال زندان در نروژ بدین معنی است که من می بایست ۲ سال خدمت سربازی، اضافه تر از حالت معمول انجام دهم و بدین ترتیب می توانم بعد از ۱۲ سال آزاد شوم. ولی آنها این قانون را در حدود سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ تغیر دادند و آن را از ۱۲ سال به ۱۴ سال افزایش دادند. با اینحال من سعی دارم تا بتوانم در پایان ۱۲ سال (یعنی سال ۲۰۰۶) آزاد شوم که البته با تجربه ای که از عدالت در نروژ دارمُ بعید می دانم این مسئله عملی شود.
من بخاطر همه این مسائل خشمگین هستم. ولی به هر حال روزی از زندان بیرون می آیم. من حتی از آنها متنفر هم نیستم و فقط دلم برایشان می سوزد و واقعاْ خوشحالم که مثل آنها نیستم

نوشته های متالری به اسم-l- sasan cradle -l- در جمعه 1386/08/18 ساعت 18:18| لینک ثابت|

باز هم یک قصه قدیمی... حرفهایی تکراری ... جنبش های بزرگ و عوامیون... به گند کشیده شدن افکار بزرگ...

نه!!!

متال،همچنان پرابهت به کار خویش ادامه میدهد. هراسی از اونچه که در موردش میگن، نداره...

ابهتش روبه زوال نمیره و نیم نگاهی به انسانهای کوته فکر نداره...

انسانهایی که تمام وجودشون توی التهای تناسلی خلاصه میشه، و کاری به جز حرفهای احمقانه زدن ندارن، ویا بهتر بگم،

کاری به غیر از این نمیتونن انجام بدن...

ای انسانی که این جملات رو میخوانی... امیدوارم که ازاین دسته  آدمها نباشی...!!!

فکری محدود نداشته باشی...

 بزارید بی پرده تر بگم...

طرف بلد نیست بنویسه متال...

متالیکا رو این شکلی می نویسه .....METALIKA

بعد میاد در مورد متال اظهار نظر میکنه...

میگه فلان کنسرت رو از متالیکا!!!دیدم که دختره رو فلان میکنند!!!

میگه توی کلیپ های متالیکا !!لخت میشن و کی....خودشون رو سا....میزنن!!!

و هزارتا شعر دیگه...

از سبک متال،فقط یه متالیکا رو میشناسه و هر کس شعری رو هم میچسبونه به متالیکا!!!

آهای!!!متال دوستان!!!

آهای!!!متالرها!!!

دارن ما رو به کجا میبرن؟؟؟!!!...

این بار میخوام در مورد کسی که برای متال جنگیده و جزء خدایان متال هست براتون مطالبی بگم.

 

 

BURZUM

part l

 

 

 ورگ ویکرنس ساعت 21:58 در11 فوریه سال 1973 در شهر Bergen نروژ بدنیا آمد. برخی تولد او را در ساعت 6 در ششمین روز از همین سال میدانند.

مطالب زیادی را می توان راجع ورگ از گروه Burzum عنوان کرد اما من از این فرصت تنها در این جهت استفاده میکنم تا حقایقی مهم را برای شما بیان کنم.اما هر چند تصویری جامع و کامل از کارهایی که گروه Burzum انجام داده بدست نمی دهد. دلیل این امر این است که که گروه نیاز به توجه و برسی کلی و دقیق دارد زیرا که اغلب برداشتهای نادرستی راجع به ورگ شده است. داستانها و حکایات بی شماری برای نقل وجود دارد اما تا وقتی که شما آنها را نشنیده اید نمی توانید آن را درک کنید همان طوری که خود ورگ اغلب میگوید: شایعه هر چه بیشتر پراکنده شود بزرگتر می شود.

به نحوی می توان اظهار کرد که گروه Burzum حتی شتابی فراتر از کنترل بنیان گذار خود گرفته است. اما آنچه از طریق این واژه ها راجع به این گروه به تصویر می کشیم کسی نمی تواند درک کند مگر این که به آهنگهای این گروه گوش فرا دهد. داستان ورگ هر طوری که باشد ذاتا به موسیقی که توسط او در مقابل مردم اجرا شده بود ارتباط دارد. گوش کردن به موسیقی آنها به شما چیزها خواهد گفت که بیشتر از آنچه 10000 واژه یارای گفتن آنرا دارد.

قصد من این نیست که این قطعه از نوشته ها زندگی نامه ای دقیق و ویژه باشد چرا که تعداد کمی از شما که این را می خوانید از بسیاری از جزئیات سرگذشت ورگ مطلع هستید. برای افرادی که راجع به او اطلاعات کمی دارند من یک داستان مختصر و کامل ارائه خواهم کرد اما برای برداشت جامعتر من به افراد توصیه می کنم که اگه تونستین گیر بیارین کتاب Lord of Chaos نوشته ی Michael Moynihan را مطالعه کنن. خب حالا من از فرصت استفاده میکنم تا توجه بیشتر روی این موضوع متمرکز کنم که چرا گروه Burzum چنین اهمیتی داشت و مورد علاقه ی چه کسانی بود.

ورگ به جز یک سالی که در عراق بود یعنی زمانی که پدرش مشغول تجارت بود بقیه ی عمرش را در شهر Bergen نروژ پرورش یافت او بدون هیچ نشانه ای از احساسات گرایی آنجا را چنین توصیف می کند (اگر کسی جنگل ها و صحراها را دوست دارد شهر برجین را دوست خواهد داشت در آنجا تعداد زیادی حیوانات وحشی و کوهستانهای ترسناک و صحراها وجود دارد بعضی از مناطق جنگلی به قدری متراکم اند که برای عبور از آنجا انسان مجبور است سینه خیز برورد و در بعضی نقاط بهترین و شاید تنهاترین مسیر برای عبور از اطراف آن یافتن یک نهر و حرکت در امتداد بستر آن و پریدن از ضخره ای به صخره ی دیگر است) این توصیفات تصویری از عصر طلایی مربوط به یک ماءمن روستایی و تاریخی در دل طبیعت را در نظر مجسم می کند یعنی زمانی قبل از اینکه بشر برای زندگی به شهر برود و چشم اندازهای زمین مادری را بدست فراموشی بسپارد. چنین فضایی تقریبا غیر واقی به نظر می رسد اما اگر به جستجو بپردازید میتوانید صحنه های واقعی زندگی را به فراوانی در این شهر بیابید البته واقعیت این است که امروزه کمتر کسی به دنبال چنین چیزهایی است درست در زمانیکه اولین اقدامات صنعتی شدن بالاخره به رویاهای شاعران درباره ی عصر طلایی پایان بخشید. ورود مسیحیت بود که نروژی های کافر را از طبیعت بیرون راند پس شاید نباید تعجب کرد که چنین فضایی توام با آرامش همان محیطی بود که ایدئولوژی ورگ را بوجود آورد.

بعد از گذشت سالها ورگ در یک مصاحبه به افرادی که می خواهند منظور او را درک کنند چنین گفت: به تنهایی در وسط یک شب زمستانی در جنگل راه بروید آن موقع شما مقصود مرا درک میکنید چرا که جنگل واقعا حرف می زند. در صورتیکه جنگل می تواند صحبت کند دیگراین منظره چندان هم آرام به نظر نمی رسد و این به این دلیل است که جنگل در نروژ بیانگر یک نیرویی از طبیعت است که مورد سرقت قرار گرفته. دین مسیحیت 1000 سال پیش جنگلها را از سکنه خالی کرد و تنها این اواخر با پیشرفت Black Metal جنگل ها مورد سکونت دوباره ی افرادی قرار گرفت که به دنبال قدرت هستند.

درست از همان ابتدا ورگ تصور می کند که ارتباطی بین این امر تعالی و طبیعت اطراف او وجود داشته است. به نظر من ورگ دارای یک قوه تخیل بسیار قوی است و همیشه این تصور قوی را خواهد داشت. در حالیکه دیگران فقط درختان را میبینند او منظره ای را میبیند که در داستانهای بلند شاهد چنین منظره هایی هستیم همراه با موجودات افسانه ای و اجنه در میان سایه ها که در حال رقصند. هنرمند نروژی دیگری که چنین تصویرهایی را دید "تئودرکیتلسن" بود که تصویرهای عجیب غریبی در خیال نقاشی کرد بود تصویرهایی از طبیعت شگفت انگیز و خیالات که او را همانند بشکه باروتی به آتش کشید. بعد از کیتلسن مردم به طور کامل مغلوب "جودوکریستین" شدند که توجه آن بر مادیت گرایی معطوف بود بطوریکه آنها تصورات را رها کردند و بنابراین اجنه از مدت ها پیش از افکار مردم پاک شد.

اصلا هیچ مطابقت و همخوانی وجود نداشت که ورگ از نقاشی های کیتلسن برای طرح تعدای از آلبوم های خود استفاده کند.(چون بعضی از افراد عقیده ی دیگری داشتند و میگفتند که ورگ از نقاشی های کیتلسن برای طرح آلبوم های خود استفاده کرده است.) ورگ در نوجوانی یعنی در دهه 80 به موسیقی Metal علاقه مند شد و مطمئنا قسمتی از جاذبه و گیرای این نوع موسیقی به علت شورش بود. ایده ی شورش علیه وضع موجود هنوز هم بخش مهمی از اعتقادات گروه Burzum و برخی از گروهای Black Metal را تشکیل می دهد. البته گروهای زیاد دیگری وجود دارند که مظهر و نشانگر شورش در درجات مختلف هستند اما بد گویی کردن و به باد انتقاد گرفتن شرایط موجود در جامعه سودی نخواهد داشت مگر اینکه بتوان جایگزینی برای آن معرفی کرد "موسیقی متال یعنی فوران نیروی خلاف و سازنده" و تنها در صورتی که بصورت تمرکز یافته باشد می توان به اسانی توسط جامعه در سطح گسترده و به درستی بکار برد. آنچه سبب اهمیت گروه Burzum شده و آنچه این گروه را از سطح یک وضعیت شورشی فراتر می برد این است که ورگ دیدی کاملا مشخص نسبت به یک جامعه جدید دارد همچنین اهدافی کاملا عینی که توسط اعمال و رفتاری کاملا واقعی حمایت می شوند . وقتی که در خیابان راه می روید و پیراهنی با آرم Aral Cunt به تن دارید شما برای افراد خاص این پیغام را القا می کنید که از آنها نفرت دارید از جامعه و ارزشهای آنها متنفرید اما اگر پیراهنی با آرم Burzum بپوشید شما از این طریق این پیغام را می رسانید که شما از جامعه و ارزش های آن بیزارید و همچنین در تلاش برای ایجاد یک جامعه جدید با ارزشهای جدید می باشید.

این جنبه ی موضوع که مربوط به چگونگی قدرت ها است چیزی است که ما را بیشتر درباره Burzum نگران می کند. خشونت محض در جامعه سودی ندارد شما یک نقش اجتماعی مهم را به عنوان صدای مخالف بر عهده دارید و در واقع جامعه ی کنونی را به طور کامل تقویت میبخشد برای تغییر ساختارهای جامعه شما نیاز به یک بینش دارید یک سری از عقاید جدید که مردم بایدخود را با آن وفق دهند این همان چیزی است که Burzum را به یک حرکتی در جهت حفظ حقوق خود تبدیل می کند.

در اواخر دهه 80 ورگ هنوز در مراحل تکوینی دید سیاسی و موسیقایی خود بود. او هرازگاهی در تعدادی از گروها مثل Satanel و Old Funeral نوازندگی می کرد اما هیچ گاه آنها قدرت تخیل او را تحریک نمی کرد و با تبدیل شدن این گروهها به " Typical death metal" نوعی از سازگاری را به تصویر کشیدند که او از آنها پرهیز داشت. او توجه خود را روی ساختن آهنگ های خودش متمرکز کرد که از منظر Tolkiensegue الهام گرفته بود و با قوه ی تخیل قوی خود پرورانده بود. در آغاز گروه Burzum اجراهای  تک نوازی خود را ارائه کرد. اگر چه او یک بار به یک موسیقی دان اجازه داد تا آهنگ های باس را تنظیم کند اما این گروه همیشه تحت مسئولیت انحصاری ورگ بود و آهنگ ها بر خلاقیت و نبوغ شخصی او استوار بود به طوری که این تصور که چگونه فرد دیگر می تواند در آن آهنگ ها سهیم باشد یا آیا فرد دیگری می تواند از چنین منابع تخیلی و سازنده استفاده کند محال می نمود. از جملات ضروری است که این موضوع بدین گونه باشد زیرا دیدگاه خود ورگ آهنگ های او را تشکیل می دهد درست همان طوری که دید موسیقایی او, خود ورگ را شکل داده است و توازن و حاصل این سازگاری گروه Burzum است. و درک این موضوع که افراد دیگر چگونه می توانند خود را با آن تطبیق دهند مشکل است.

اولین آلبوم گروه در سال 1992 توسط سازمان انتشاراتی Dethlike Silence Prodution روارنه بازار شد که این سازمان انتشاراتی متعلق به بزرگ مردی به نام (Oystein Aarseth(euronymousرهبر گروه Mayhem بود. گروه ارزشمند میهم مانند بورزوم یکی از گروهای اصلی Black Metal بود. یک گونه ای جدید با درون مایه های متال, مرگ را با فضای به یاد ماندنی به هم می آمیخت به دنبال انتشار آلبوم های این گروه جریانی از اتفاقات به وقوع پیوست که بسیاری از مشهورترین کلیساهای نروژی در آن رویدادها سوختند و از بین رفتند. از میان سایرین رهبر گروه Mayhem درگذشت و ورگ زندانی شد.(اگر چه مقام یک انقلابی اجتماعی را داشت.)

من به توصیف همه این اتفاقات نمی پردازم چرا که تصورات متفاوتی درباره این حقایق وجود دارد و به جای آن به بررسی رویدادهای خاص می پردازم.

فن تافت کیرک Fantoft Kirke نام کلیسایی است که در پنج مایلی جنوب شهر برجین قرار دارد. این کلیسا که از قرن دوازدهم پا برجاست و حتی در سال 1883 تخلیه شده و دوباره بازسازی شد به عنوان یکی از معتبرترین کلیساهای نروژ شناخته می شد و در اولین ساعات از ششمین روز ماه ژوئن سال 1992 توسط ارتش نئو (Heathen-Neo) که از Black Metal  نروژ بوجود آمده بود سوزانده و با خاک یکسان شد.

ورگ درست همان طوری که رهبری گروه موسیقی را بر عهده داشت, رهبری جناح آشوب طلب در این جنبش را نیز عهده دار بود. هرگز پلیس نروژ مدرک درستی برای محاکمه او پیدا نکرد. در این زمان بود که ورگ را "طاعون مذهبی" نامیدند که ریشه های کفر نروژی ها را نابود کرد. برای درک هدف سمبولیسم مربوط به آتش زدن کلیساها لازم است برای لحظه ای بایستیم و تامل کنیم. مسلما انتشارات ضمنی متنوعی در این میان وجود دارد. افرادی با سوزاندن معابد مسیحی جنگی علیه آنها آغاز کردند و مسئله کینه جویی و انتقام مطرح شد. هزاران سال پیش پیروان مسیحیت به عبادتگاهای مردم در نروژ اهانت کردند و آنها را پای چوبه های مرگ به آتش کشیدند.

ورگ و اورانیموس دوتا از برجسته ترین شخصیت ها در صحنه Black Metal  بودند و علی رغم میزان قابل توجه همکاری اولیه سریحا اختلاف پیدا کردند. در حالی که اورانیموس خواهان ترغیب تصور" شیطانی" بود(هم از لحاظ موسیقی و هم از لحاظ ایدئولوژیکی), ورگ احساس کرد که "شیطان" دقیقا عنصر دیگری در افسانه مسیحیت است و اینکه طرز فکر مسیحیت نیاز به انهدام کلی داشت. آن دو همچنین در سایر موضوعات مختلف اختلاف پیدا کردند و خیلی زود مشاجره ی آنها عمومیت پیدا کرد. در 10 آگوست  ورگ به مزرعه اورانیموس روانه شد و کشمکشی بین آن دو گرفت که ورگ معتقد بود که اورانیموس نقشه قتل او را کشیده بود و بدین ترتیب اورانیموس کشده شد.

Mayhem اخیرا گفته بود که اورانیموس چند هقته پیش ازقتل وی فالگیری را ملاقات کرده بود و گفت که ورگ بزودی به دلیل قتل به زندان خواهد رفت. اورانیموس با این دلیل که وی می توانست فرد مقتولی باشد برنامه ریخته بود که بر آن رویداد پیشی بگیرد و ورگ را بکشد.

بورزوم اولین گروهی بود که از مسیرهای ترکیبی و بخشهای کند استفاده کرد. وقتی در سال 1997 انتشار نوشته های او آزاد شد سبک فراگیر پاگان برای خود یک گونه ی ادبی شد.

 Burzum همیشه یک قدم پیش بود. همیشه در حال پیشرفت بود اما هرگز بینش غیر مذهبی خود را از دست نداد.

مطمئنا با تکامل بینش های او وی به عنوان فردی افراطی دیده خواهد شد و مردم بطور فراینده ای در همراهی با او دچار مشکل خواهند شد. داستان های بلند